آنچه از احساس ميخواهي
ورسیدن به اوج مهمترین لحظه ناب یک شعر است شعری که شروع میشود، اغاز دارد،لذت دارد،عشق وغم و اوج اوجی که تمام احساس شاعر را دربر میگیرد وبا خود به هر کجا که بخواهد میبرد. وحس زیبایش را ارضا میکند. شاید تمام زندگی من هم در همین اوجها نهفته باشد و من در این لحظات ناب دوست دارم من باشم و خوبی ها، من باشم و یک دشت طلایی گندم وهزاران برگ سفید وچند قلمی برای نوشتن نوشتن وتا ابد نوشتن و در آخر سجاده ای از سر مهر برای شکر آنکه به من اجازه نوشتن را می دهد با تشکر لیلی کاش ببارد بر من باران بی امان بر دامنم نم نم کاش بخواند با من مرغک خوش آواز تا کنم زندگی را آغاز لیلی
این غمـــــــ نفهمیــــدــــ ن تا ابــــــــــــــــد با ماستـــــــــــــ غمــــــــــــ نفهمیدن اون چیزی که باید قبل از مـــــــــ ردــــــــــــ نـــــــ بفهمیم حال آنکه تا دوردستـهــــــــــــــــــــــــا آدمی را نمیبینم که بداند آنچه را که باید بداند من و این منجلاب تاریکــــــــــــــــــی... من و این خسته دلـــــــــــــــــــــــی ... من و این همه بهونه واسه نـــــــــــــــــ بـــــــــــــــــــ و دـــــــــــــــــــــــ نـــــــــــــــــــــــ !!! چرا مانـــــــــــــــدن ؟ چرا مانـــــــــــــــــدن؟؟؟ لیلی بر روی ابــــــرها میـــــــ روم شایــــــد نگاری بر دل من ببـــــارد شاید این غصه تنهاییـــــ رهایـــــــــم کند آیــــــــا دسترسی خواهد بود؟ آیــــــــا گوشی خواهد شنید؟ آه که تنهاییــــــــــــ مرا اسیــــــــر خود کرده و من چون کودکی وحشت زده در کنج این قفس مانده ام آیـــــــــــا نجات رسی خواهد بود؟ درین دنیـــــــای سخت وپولادی .... درین غل و زنجیـــر وآهن ... درین همه اســـــــتبداد و شـــــــــورش درین گیجی ... درین منگی کسی سراغ مــــــــــرا نمیگیرد تنهاییـــــــ از آن توســــت وشایســـته تو کسی سراغ مــــــــرا نمیگیرد آســـمان .. ابـــــر .. پاکــی .. آبی .. روشناییــــــــ .. بشنویـــد و بخواهیـــــد و بخوانیـــــــــد مرا لیلی دوست دارم پنجره ای رو بسوی خدا ، که نور آسمانیش منعکس شود به ضمیر من عکس رو خودم گرفتم .... خانه های تاریخی ،کاشان سالها بود که می اندیشیدم و هیچ گاه به نتیجه نمی رسیدم چیزی کم بود مهم بود باید می بود من و زندگی ؟ آه..... کم است چیزی درونم کم است که آرامش را از من گرفته دنیا اسیر خودش است میگشتم ... واژه ها را ، معانی را حرفها، جمله هارا کتابها ،قصه ها را ، کم است چیزی درونم غوغا میکند که کم است...............باید بیابم واینک... در نگاهی افسون شده در یادی فراموش شده یافتم ومثلث زندگیم کامل شد (عشق ای ناجی من دست تو را میبوسم) لیلی
دوستان گلم از اینکه به وب من سر میزنید ونظر میدهید خیلی خوشحالم
ولی خواستم بگم که از هر کونه کپی از دل نوشته ها به اسم لیلی واقعا ناراضیم
و خواهانم که به این احساس درونی ام توجه کنید
من تو را می خواهم
و همین ساده ترین قصهیک انسان است
تو مرا می خوانی من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو می دانی
تا ابد در دل من می مانی

| :قالبساز: :بهاربیست: |




